سيد محمد باقر برقعى

532

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

آنكه در تنگ‌دلىهاى زمان مىبوييد * مادرش بوى بهشت از نفس پيرهنش هرچه حُسن است در آيينهء جانش جارى * هرچه لطف است تراويده به چاه ذقنش آنكه از چشمهء كوثر همه پاكى آموخت * آنكه پرورد علىّ ، چون گل سرخ چمنش اينك امروز نگر بىكس و بىيارترين * اينك امروز نگر ، سخت غريب وطنش كوفه تا شام ز بيداد خوارج لبريز * شهر تا شهر فسون ساز ، همه انجمنش دشت در دشت ، پر از دشنهء شب‌كيش كسان * كوچه در كوچه ، رياكارترين ، مرد و زنش اى عجب كز غم بيت‌الحزنش چرخ نسوخت * با جهان سوز غريبانهء آه محنش از شقايق نگر امروز جگر سوخته‌تر * آنكه ريحان خدا بود ، نهال سمنش واى از آن كينه كه با زهر جفا تيغ افراشت * لخت‌لخت جگر انداخت به تشت از دهنش واى از آن جور ! كه با آل علىّ نو كرد عهد * واى از آن جهل ! كه گل كرد رسوم كهنش جُعده و غربت و افطارى و آقا اى واى ! * آه از آن زهر ! كه آميخت به جام لبنش صبر سبزش ، ظفر سرخ حسينى آورد * فجر عشقى كه خدا داد دم شب‌شكنش چون « كوير » از تب هجران ز دل آتش بارد * هركه چون من ز شرار جگر آيد سخنش گل هميشه‌بهار آيينهء جمال خداوند سرمد است * از هرچه خوب ، گوهر زهرا سرآمد است روحِ بهارِ سبزِ گل‌افشان احمديست * زهرا ، گل هميشه‌بهار محمّد است دريغ كجاست آنكه حرف‌هاى تازه مىزند و دردهاى كهنه مىبَرد كه من دلم گرفته از ملال كه من دلم گرفته از غبار روزمرّگى كجاست آنكه از زلال زمزم كلام او سبوسبو شراب ناب مىتوان ربود